خرید بک لینک

درباره سایت

★❤❤ICe GirLs❤❤★

همتونو دوست دارم نظر یادتون نره....

امکانات وب


-->-->-->
-->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
-->-->-->-->-->--> -->-->-->

فصل سوم:

کیک هیولا

تولد شانزده سالگی دوست داشتنی من....

مگر نه اینکه همه روزهای تولد دوست داشتنی هستند، چرا باید هیچ کدامشان از بقیه دوست داشتنی تر باشد؟چون این

یکی برای من به نظر مانند مواد مخدر می رسید. در دالس ویل انها تولد شانزده سالگی من را درست مانند هر روز

دیگری جشن گرفتند.

تمام اش با صدای فریاد کشیدن پسر کودن بر سر من شروع شد.

_پاشو راون، نباید دیر کنی، مدرسه ات داره دیر میشه

چطور ممکن است دو فرزند از یک پدر و مادر باشند و انقدر متفاوت از هم باشند؟ من یک سری نظرات درباره مرد

پستچی داشتم اما مادرم در مورد پسر کودن باید با کتابدار روی هم ریخته باشد.

خودم را از تختم بیرون می کشم و پیراهن بدون استین سیاهم، شلوار جین و چکمه های پیاده روی را می پوشم و لبهایم

را با رژ لب سیاه، سیاه رنگ می کنم. دو کیک سفید که با گل تزیین شده و یکی به شکل عدد یک و دیگری به شکل عدد

شش است بر روی میز اشپز خانه منتظر من بود. با انگشت سبابه ام کمی از خامه روی کیکی که به شکل عدد شش بود

را خراشیدم و مزه کردم.

مادرم در حالی که من را می بوسید گفت:

_تولدت مبارک. اون واسه امشبه، اما تو می تونی الان این یکی رو بگیری.

او یک بسته را به من می دهد، پدرم در حالی که گردنم را می بوسد می گوید

_تولد مبارک راون

من در حالی که بسته را به پدرم نشان می دادم سر به سرش گزاشتم و گفتم:

_شرط می بندم باورت نمی شه که چی بهم دادین.

_نه، اما مطمئنم که خرج زیادی برداشته.

بسته را تکان دادم و صدای تلق تلقی را شنیدم. به کارت تولدت مبارک خیره شدم،

ممکن بود که ان کلید یک ماشین

باشد... ماشین خفاشی مخصوص خودم، به هر حال امروز روز تواد شانزده سالگی من بود.

مادرم با لبخند گفت:

_ می خواستم برات یه چیز مخصوص بخرم.

من با هیجان بسته را باز کردم و به جعبه جواهر درون ان نگاهی انداختم. یک گردنبند مروارید نخی سفید رنگ رو به

روی من قرار داشت. مادرم چشمک کوچکی زد و گفت:

_هر دختری باید برای اتفاقهای به خصوص یه گردنبند داشته باشه

این نمونه ای جدید از گردنبند عشق ساخت شرکت مادرم بود. خودم را مجبور کردم تا نا امیدی ام را مخفی کنم و لبخند

بزنم. هر دوی انها را بؽل کردم و گفتم:

_ممنونم.

خواستم انرا دوباره به درون جعبه بر گردانم اما والدینم به من خیره شده بودند پس با اکراه انرا امتحان کردم. مادرم با

شادی گفت:

_روی گردنت شاهکار به نظر میاد.

_من اونو برای یه زمان واقعا" خاص نگه می دارم.

بازش کردم و دوباره انرا به جعبه اش بر گرداندم.

صدای زنگ در امد و بکی با یک جعبه هدیه کوچک سیاه رنگ داخل شد.وقتی وارد اتاق پذیرایی شد فریاد کشید:

_تولدت مبارک!

_ممنونم، لازم نبود برام هیچ چیزی بخری

او در حالی که جعبه را به من می داد با لحنی تمسخر امیز گفت:

_تو هر سال همینو میگی

بعد نجوا کنان گفت:

_به هر حال من دیشب دیدم که یه ون جلوی قصر پارک شده.

_امکان نداره!بالاخره یکی اونجا ساکن شد؟

_فکر کنم، اما تموم چیزی که من دیدم کارگرهایی بودن که میز تحریر بلوط ، ساعتهای عهد پدر بزرگها، و صندوقهای

بزرگ خاک گرفته رو حمل می کردند و راستی اونها یه پسر نو جوون دارند.

پاسخ دادم:

_احتمالا از اونهاست که با شلوار ارتشی به دنیا اومده و من مطمئنم والدینش اعظای عصا قورت داده یه سازمانی هستند.

امیدوارم اونها همه چیز رو باز سازی نکنن و عنکبوتها رو نندازن بیرون.

_اره و دروازه رو بر ندارن و به جاش حفاظهای امنیتی بزارن.

_و یه ؼاز پلاستیکی جلوی چمنهاشون

هر دو ما زمانی که من دستم را درون جعبه کردم دیوانه وار می خندیدیم.

_می خواستم برات یه چیز به خصوص بخرم ، به نظر میاد شونزده ساله شدی.

گردنبند چرمی سیاه رنگی که بر خود طلسمی از جنس بوتر داشت را از بسته بیرون اوردم. طلسمش یک خفاش بود. من

انرا به گردنم انداختم و فریاد کشیدم.

_عاشقشم.

مادرم با ناراحتی به من نگاهی کرد و زمزمه کنان به پدرم گفت:

_دفعه بعد بهش پول می دیم.

در حالی که از خانه خارج می شدیم نجوا کنان به بکی گفتم:

_مرواریدها!

در کلاس ورزش یک پیراهن سیاه ، شلوارک و به جای چکمه های جنگی کوتاهم یک جفت کفش سفید مخوص سالن

ورزش را پوشیدم. با خودم فکر کردم، واقعا قضیه چیست؟ ایا استفاده از رنگ سفید از ما دانش اموزان بهتری می

سازد؟ اقای هریس معلم ورزشمان نالید:

_راون، من امروز دیگه حال اینکه تو رو بفرستم دفتر ندارم. چرا برای یک بار هم که شده چیزی رو که باید بپوشی

نمی پوشی؟

_امروز تولدمه، شاید بتونین همین یه بار منو ندید بگیرین

او در حالی که نمی دانست چه بگوید به من خیره شد. بالاخره او موافقط کرد و گفت:

_فقط همین امروز، نه به خاطر اینکه امروز تولدته بلکه چون حال اینکه بفرستمت دفتر رو ندادم.

بکی و من وقتی که به طرؾ سکوی تماشاگران، جایی که باقی کلاس منتظر ما بود می رفتیم خندیدیم.

ترور میچل، الاهه انتقام من از زمان مهد کودک و دنباله رو اش مت ولز دنبال ما امدند. انها دقیقا مثل هم بودند، ادمهای

فوتبالیست ثروتمند، انها می دانستند که خوش قیافه اند و باعث می شدند تا حال من از اینکه مثل خروس ها به هم می

پریدند به هم بخورد.ترور میچل که معلوم بود صحبت من با خانوم هریس را شنیده است گفت:

_شونزده ساله عزیز، چقدر دوست داشتنی، عاشق رسیده هاشیم مگه نه مت؟ انها از پشت سر به ما نزدیک شده بودند.

مت تایید کرد:

_اره رفیق

_اما شاید یه دلیلی داره که امروز سفید نپوشیده..... سفید مال باکره هاست درسته راون؟

او بی هیچ شکی زیبا بود، چشمهای ابی اش زیبا بودند و موهایش مانند یک مدل به نظر می رسید. او برای هر روز

هفته یک دختر داشت. او یک پسر بد بود، یک پسر ثروتمند بد که او را خیلی پر رو می کرد، از او پرسیدم

_هی، من اونی نیستم که شورت سفید پوشیده مگه نه؟ تو درست میگی... دلیلی داره که من سیاه می پوشم.احتمالا تو باید

بیشتر بری بیرون.

بکی و من بر روی دور ترین صندلی نشستیم و گزاشتیم تا مت و ترور همچنان میخکوب شده در وسط زمین باقی بمانند.

ترور در حالی که کنار بقیه کلاس می نشست با صدایی که به اندازه کافی بلند بود تا همه بشنوند گفت:

_حالا قراره روز تولدتو چطوری بگذرونی؟ تو و بکی کشاورز، جمعه شب رو می شینین توی خونه و سیزدهمین جمعه

رو تماشا می کنین؟ یا شاید هم یه سری کارهای شخصی می کنین،هیولای شونزده ساله سفید تنها، به دنبال کسی می

گرده تا برای همیشه خودشو بهش بچسبونه.

تمامی کلاس شروع به خندیدن کردند. من اینکه ترور با من شوخی کند را دوست نداشتم اما بیشتر از ان از این بدم می

امد که ترور با بکی شوخی کند.

_نه ، ما داشتیم به این فکر می کردیم که امشب بیایم به مهمونی مت و گرنه دیگه اونجا چیز جالبی پیدا نمیشه.

همه شوکه شدند و بکی چشمهایش را چرخاند تا به من بگوید که چرا داری مرا داخل این قضیه می کشانی؟ ما هیچ وقت

یکی از مهمانان پارتی های مشهور و درجه یک مت نبودیم. ما دعوت نمی شدیم و اگر هم می شدیم نمی رفتیم. حداقل

من نمی رفتم.

کل کلاس منتظر عکس العمل ترور بودند

_حتما، تو و اون دنباله رو می تونین بیاین، اما یادت باشه... ما اونجا مشروب می خوریم نه خون.

کل کلاس دوباره شروع به خندیدن کردند و ترور کؾ دستش را به دست مت کوبید.

تنها زمانی که اقای هریس سوت زد تا ما مثل سگهای شکاری دور زمین به سرعت بدویم خنده ها تمام شد، اما من و

بکی بدون توجه به باقی هم کلاسی های عزیزمان قدم می زدیم. بکی گفت:

_ما نمی تونیم بریم به مهمونی مت، کی می دونه اونها چه بلایی سر ما میارن؟

_ما میریم تاببینیم اونها چی کار می کنند، یا اینکه ما چه کار می کنیم. امروز تولد دوست داشتنی شونزده سالگی منه

یادت میاد؟ یه تولدی که هیچ وقت فراموش نمیشه.

 

--------------------------------

دوسیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نظر یادتون نره ها...

http://eshghamm.blogfa.comhttp://eshghamm.blogfa.comhttp://eshghamm.blogfa.comhttp://eshghamm.blogfa.com

 

برچسب: نویسنده: ★❤masOomeh❤★ تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1391 ساعت: 20:34

صفحه بندی