خرید بک لینک

درباره سایت

★❤❤ICe GirLs❤❤★

همتونو دوست دارم نظر یادتون نره....

امکانات وب


-->-->-->
-->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
-->-->-->-->-->--> -->-->-->

افشاگری

داستان ترور لخت به سرعت در تمام دالس ویل پخش شد. بعضی از دانش اموزان می گفتند او در حالی به خانه مت بر

گشته بود که یک کیسه زباله به تن کرده بود، بقیه می گفتند که او را بیهوش بر چمنهای بیرون خانه پیدا کرده اند. هیچ

کس به انکه من در این قضیه دخیل بودم پی نبرده بود، تنها ترور بود که داستان حقیقی را می دانست. ظاهرا او سعی

کرده بود با ایجاد معرکه و دعوا این قضیه را بخواباند، به هر حال همه به اوخندیدند.

ترور مرا تنها گزاشت، او حتی نمی توانست به چشمهای من نگاه کند. دختر وحشی بالاخره بلای خوبی سر پسر

فوتبالیست اورده بود، اما من نمی خواستم که او مرا به دزدی متهم کند پس باید لباسهایش را بر می گرداندم، درست

است؟

اول از همه کفش بود، فکر کنم سمت چپی. من انرا بیرون کمدم اویزان کردم. اول به نظر می رسید که هیچ کس به یک

لنگه کفش بی صاحب توجه نمی کند. انهایی هم که به ان توجه می کردند با بی خیالی می گذشتند. صبح فردا ان کفش

رفته بود، یک نفر متوجه ان شده بود و حالا زمان ان بود تا دیگران هم متوجه شود و گذشته از ان بهتر بود که ترور هم

می فهمید.

کفش قهوه ای دوم هم در همان وضعیت اویزان شد اما این بار در کنار ان یک نوشته بود:

"چیزی گم کردی ترور؟"

این بار من صدای خنده دانش اموزانی که رد می شدند را می شنیدم. انها نمی دانستند که این کمد مال که بود اما به

زودی می فهمیدند.

هر روزی یکی از لنگه های جورابش یا تی شرتش اویزان می شد. من متوجه شدم دختران افاده ای که هیچ وقت با من

صحبت نمی کردند حالا ناگهان در کلاس جبر به من لبخند می زنند. انها دختران ترور بودند، قول همه چیز به انها داده

شده بود، به همراه یک نمایش. خیله خوب من چیزهای زیادی برای نشان دادن داشتم.

زمانی که شلوار نظامی او که تکه های علؾ و لکه های کثافت را بر خود داشت بیرون اویزان شد دیگر همه می دانستند

ان کمد مال کیست. حالا پسرهای در سالن به من لبخند می زدند، انها دقیقا از من درخواست بیرون رفتن اما ناگهان من

به شیوه ای بین همه مشهور شده بودم.

البته به جز ترور، اما من احساس امنیت می کردم، حالا که همه کسی که می دانستند ان کمد مال که بود اگر هر اتفاقی

برای من می افتاد او فرد مظنون بود. اما او هیچ تهدید ؼیر عادی ای نکرد. یک روز او گفت:

" من حسابتو می رسم هیولا"

او فک من را زمانی که من و بکی می خواستیم به سمت خوانه برویم با دستش گرفته بود من در جواب داد زدم:

"چکمه های جنگی بیشتر از کفشای راحت صدمه می زنن"

صورت من بین دستهای او فشرده می شد.

مت در حالی که او را کنار می کشید گفت:

"بزار بره"

من می توانستم ببینم که حتی مت از شوخی من لذت برده است. من مطمئنم که او هم گاهی از طرز رفتار ترور خسته

می شود. او گیر بهترین دوست ترور بودن افتاده بود.

ترور دوباره فریاد زد:

"تو هیچی بیشتر از یه مسخره نیستی"

خوشبختانه مت دستش را کشید و او را دور کرد. من حال اینکه بعد از یک روز طولانی در مدرسه شروع به جنگیدن

کنم را نداشتم. او دوباره فریاد زد:

"تو فقط منتظر باش، توفقط منتظر باش"

من هم فریاد زدم:

"برو با وکیلم صحبت کن"

پنهانی در دلم ارزو می کردم که بعدها به جراحی پلاستیک نیازمند نشوم. زمان پایان بزرگ بود، دانش اموزان زیادی

در اطراؾ کمد من جمع شده بودند. من حتی دیدم که "فرشمن" دارد عکس می گیرد.

این مهم ترین چیزی بود که همه منتظرش بودند، شورت سفید رنگ مدل کلوین کلین ترور به در کمدم چسبانده شده

بود. پایین ان نوشته شده بود:

"سفید مال باکره هاست، درسته ترور؟"

آن برای یک مدت ان بالا بود و همه انرا دیدند، منظورم این است که همه دیدند.

روز بعد مدیر اسمیت به من پرخاش کرد که:

"راون، تو دارایی مدرسه رو خراب کردی"

من قبلا بارها در دفتر مدیر اسمیت بودم، انجا برای من به نظر مانند یک دوست قدیمی بود.من جواب دادم:

"اون قفسه ها برای همیشه اینجان فرانک شاید زمانی که شما مدرسه رو باز سازی می کنید ما به یکی جدیدشون نیاز

داشته باشیم"

"من فکر نمی کنم که تو متوجه وضعیت جدی اینجا شده باشی راون، تو قفسه رو خراب کردی و یه دانش اموز خوش نام

رو خجالت زده"

"کدوم خوش نامی؟ از تیم رقص منتخب الؾ و نصؾ تیم گیاه شناسی بپرس اون چقدر اونها رو خجالت زده کرده"

مدیر اسمیت مدادی را در دستانش بود شکست

"لازمه که ما سر تو رو به یه چیزی گرم کنیم، راون. بعضی کلوپها هستند که تو می تونی عضو بشی، یه چیزی که به

تو کمک کنه دوست پیدا کنی"

من با کنایه پرسیدم:

"باشگاه شطرنج هیچ جای خالی ای داره؟ یا نظرت درباره باشگاه ریاضیات چطوره؟"

"فعالیتهای دیگه ای هم هستند"

"می تونی ضمانت منو توی دسته رقص بکنی؟ البته من مجبورم دامن چین دار سیاه بپوشم. "

"اون یکی رو حتما باید امتحان کنی، من شرط می بندم که تو عالی میشی"

"واضحه که دانش اموزای خوش نامی مثل ترور واقعا به رقاص ها احترام می زارن"

"راون دبیرستان برای بیشتر بچه ها سخته، این طوریه که اون هست، حتی مردمی که انگار به اینجا تعلق دارند معمولا

احساس تعلق داشتن نمی کنن. اما تو حق انتخوابهای زیادی داری. تو خیال پردازی. تو باهوشی. خودت راهی پیدا کن.

فقط زمانی که داری حلش می کنی قفسه ها رو خراب نکن"

من در حالی که به خاطر خواب الودگی بر اثر حرفهای مدیر دستم داشت از زیر چانه ام سر می خورد گفتم:

"مطمئنا فرانک، به زودی می بینمت. "

"نه به همین زودی باشه راون"

درحال بستن در گفتم:

"سعیمو می کنم که کارتو سخت نکنم"

روز بعد متوجه چیزی بر روی قفسه ام شدم که من انرا انجا نگزاشته بودم. با یک نقاشی سیاه نوشته شده بود:

"راون وحشت ناکه"

من لبخند زدم، ترور خیلی زرنگ بود، خیلی زرنگ، احساس کردم که از درون گرم می شوم، این اولین بار بود که او

به من اظهار ارادت کرده بود.

 

نظر یادتون نرههههههههه.

برچسب: نویسنده: ★❤masOomeh❤★ تاريخ: پنجشنبه 2 آذر 1391 ساعت: 15:57

صفحه بندی