خرید بک لینک

درباره سایت

★❤❤ICe GirLs❤❤★

همتونو دوست دارم نظر یادتون نره....

امکانات وب


-->-->-->
-->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
-->-->-->-->-->--> -->-->-->

من ارزو می کردم که ای کاش اشتباه کرده بودم در مقابل او داشت

درستی اش را به من ثابت می کرد. وقتش بود که به کارمان برسیم.

" می خوای ببینی چرا من سفید نمی پوشم؟ می خوای پرواز کنی؟"

او یکه خورد اما لبخندی مشتاقانه زد.

"شرط می بندم تو مثل یه ابر دختر پرواز می کنی. "

من او را مجبور کردم تا از حصارها بگذرد و وارد جنگل بشود. واضح بود که من می توانستم بهتر از او ببینم،

عادتهای شبانه ام همیشه باعث دید بهتر من در تاریکی می شد، نه به خوبی گربه اما نزدیک به ان. با وجود ماه زیبایی

که حالا راهنمای من بود من احساس امنیت می کردم، به بالا نگاه کردم و چند خفاش را که بین درختان پرواز می کردند

دیدم. قبلا هرگز در دالس ویل خفاش ندیده بودم اما من قبلا به مهمانی هم نرفته بودم.

ترور در حالی که شاخه ای را از موهایش جدا می کرد گفت:

" من نمی تونم هیچی ببینم. "

همانطور که ما جلوتر می رفتیم او طوری بازویش را به اطراؾ تکان می داد که انگار می خواست به چیزی ضربه

بزند. بعضی از مردم وقتی که مست می کنند خشن می شوند، بعضی از مستها هم اب دهانشان راه می افتد اما ترور

یک مست وحشت زده بود. او داشت به سرعت جذبه اش را از دست می داد، او گفت:

"بیا همین جا وایستیم."

من در حالی که خفاشهایی که بین درختان پرواز می کردند را دنبال می کردم گفتم:

"نه، فقط یکم دیگه جلوتر. امروز تولد شونزده سالگی منه. من میخوام امشب هیچ وقت فراموش نشه! ما به تنهایی کامل

احتیاج داریم. "

" اینجا کاملا خلوته"

او دستش را به دورم چرخاند و سعی کرد تا مرا ببوسد. من در حالی که تقلا می کردم گفتم:

"ما تقریبا رسیدیم اونجا. "

نورهای خانه دیگر دیده نمی شدند و ما نمی توانستیم پنج قدم برداریم بدون اینکه با یک درخت تصادؾ کنیم. بالاخره

گفتم

"این عالیه"

او مرا سخت به خود فشرد، نه به این خاطر که مرا دوست داشت بلکه چون می ترسید، این رقت انگیز بود.

یک نسیم ملایم از بین درختان می وزید که با خود عطر پاییز را می برد. من شنیدم که خفاشها بالای سرمان جیر جیر

می کنند، نور ماه بالهایشان را اشکار می کرد. اگر من با دوست پسر واقعی خودم بودم این خیلی رومانتیک می شد.

ترور در تاریکی به طور کامل کور بود، همه چیز را با دستها و لبهایش حس می کرد. او تمام صورت مرا بوسید و

کمی پشتم را لمس کرد. حتی کور بودن هم نتوانست جلوی اینکه دکمه پیراهنم را پیدا کند را بگیرد. من به او گفتم:

" نه، اول تو"

من ژاكتش را در اوردم، تا جایی که می توانستم سعی کردم این کار را ناشیانه انجام ندهم. من قبلا هرگز این کار را

نکرده بودم. او یک تی شرت یقه هفت پوشیده بود و زیر ان هم یک زیر پوش، فکر می کردم که این روند تا ابد ادامه

خواهد داشت.

من سینه برهنه اش را لمس کردم. چرا که نه؟ او درست رو به روی من بود صاؾ و عظلانی. او من را جلوتر کشید،

پیراهن سیاهم به بدن برهنه او کشیده شد. او در حالی که با ملایمت من را به سینه اش می فشرد گفت:

" جالا نوبت توئه عزیزم، من تو رو بد جوری می خوامت "

من چشمانم را چرخاندم و اه کشان گفتم:

"منم همین طور عزیزم. "

به ارامی او را روی زمین مرطوب خواباندم، کفشها و جورابهایش را در اوردم و او اتوماتیک وار بقیه اش را در اورد،

او بر روی زمین دراز کشید و دستان منتظرش را رو به بالا گرفت. در زیر نور ماه به او خیره شدم و این لحظات را

مزه مزه کردم. این اقا تا کنون با چند دختر بوده؟ دختران زیبایی که زیر درخت درازشان داده و روز بعد رهایشان

کرده! من اولینشان نبودم و مطمعنا اخرینشان هم نخواهم بود، من فقط یکی بودم که با بقیه فرق داشت. او گفت:

"زود باش... بیا اینجا، سردمه "

"یه دقیقه دیگه اونجام. دلم نمی خواد که منو لخت ببینی."

"من نمی تونم تو رو ببینم! من حتی نمی تونم دستای خودمم ببینم!"

"پس، فقط منتظر باش."

من لباسهای ترور میچل را در دست داشتم. ژاکتش، پیراهن یقه هفتی، زیر پیراهن ، شلوارش، جورابها، کفشها، و

شرتش را، من قدرت او را، نقابش را، زندگی او را در دست داشتم. یک دختر در این موقعیت چه می کند؟

خفاشها هم با حس کردن حرکت من دست از پرواز کشیده بودند من به سرعت به خانه رسیدم، در حالی که لباسهای

ترور را در دست داشتم. پولدارهای مست به قدری سر گرم بحث کردن درباره زندگی بی ارششان بودند که متوجه اینکه

من یک کسیه اشؽال را برداشتم و بطری های مشروب را از ان خالی کردم و و لباسهای ترور را درونش ریختم نشدند.

من کیسه را به خانه بردم و بازوی بکی هراسان را گرفتم کشیدم. او داشت یک بطری ابجو را به بچه هایی که سر یک

میز پوکر بازی می کردند تحویل می داد. او فریاد کشید:

"کجا بودی؟ نتونستم هیچ کجا پیدات کنم! مجبور بودم با این عوضیا سر کنم. هی براشون ابجو، چیپس، ابجو، چیپس،

ابجو، و حالا هم سیگار بیارم. راون، فکر می کنی من از کجا می تونم سیگار گیر بیارم؟"

"سیگار رو بی خیال شو، ما باید در بریم!"

یک پسر خرفت مست پرسید:

"هی عزیزای من، چوب شورها کجان؟"

من در صورتش گفتم:

"بار بسته شده، وقتشه پول سرویس دهی رو بدی"

من پول برد پوکرش را از او گرفتم و در جیب بکی چپاندم.

"وقتشه بریم."

من در حالی این را گفتم که او را به سمت بیرون می کشیدم. او پرسید:

"توی کسیه چیه؟"

"اشؽال، چه چیز دیگه ای میتونه باشه؟"

من او را به سمت بیرون در هل دادم، چیز خوبی بود که هیچ دوستی نداشتیم که برای گفتن خداحافظی دنبالمان کند.

"چی شده؟"

او همین طور به پرسیدن ادامه می داد و من همینطور او را به دنبال خودم می کشیدم. تراک مدل ده سال پیش او در

انتهای خیابان پارک شده و انتظار ما را می کشید، برای من مثل خانه ام بود.

"راون تو کجا بودی؟ توی موهات برگ درخته."

من منتظر ماندم تا ما به نیمه راه خانه مان رسیدیم و بعد من با صورتی خندان فریاد زدم

"من ترور میچل رو گاییدم"

او در حالی که تقریبا از جاده خارج شده بود متقابلا فریاد زد:

"تو چی کار کردی؟ با کی؟"

" من ترور میچلو گاییدم"

" نکردی!نمی تونستی! نباید!"

" نه منظورم استعاره بود. من اونو بد جوری پیچوندم بکی، و من مدرک هم برای اثباتش دارم!"

من لباسهای او را یکی پس از دیگری از کیسه زباله خارج کردم. من و بکی تا رسیدن به راهی که از کنار قصر عبور

می کرد خندیدیم و جیػ کشیدیم.

ترور باید به شکلی از میان تاریکی راهش را به سمت خانه پیدا می کرد، اما این بار او دیگر نقابش را با خودش

نداشت. او برهنه، سرما زده و تنها بود، همانی که او واقعا بود. حالا من می توانستم برای بقیه عمرم تولد دوست داشتی

شانزده سالگی ام را به خاطر بسپارم و ترور میچل هم همینطور.

ما در طول جاده ای که به دور تپه بنسون هیل می چرخید حرکت می کردیم و نور چراؼهای ماشین بر روی درختان

زشت انجا بازتاب پیدا می کرد. شب پره ها طوری به شیشه جلو حمله کرده بودند که انگار به ما هشدار می دادند تا راه

دیگری را انتخاب کنیم. وقتی که ما به قصر نزدیک شدیم من گفتم:

"قصر کاملا تاریکه، میخوای یه لحظه وایسی تا یه نگاهی بهش بندازیم؟"

"روز تولدت تموم شده، شاید سال بعد برگردیم اونجا"

ناگهان نور چراقهای ماشین پیکر شخصی را که در وسط خیابان ایستاده بود را نمایان کرد من فریاد کشیدم:

"مواظب باش"

فردی با پوستی به سفیدی مهتاب، موهای سیاه بلند که کتی مشکی به همراه یک شلوار جین مشکی و یک خز سمور

پوشیده بود به سرعت دستهایش را بالا برد تا چشمهایش را در برابر نور چراغ ماشین بتی که داشت به او برخورد می

کرد بپوشاند. بکی بر روی ترمز زد و ما صدای تالاپی را شنیدیم.

"حالت خوبه؟"

او ناله می کرد

"حالت خوبه؟"

او وحشت زده فریاد کشید:

"من زدم بهش؟"

"نمی دونم "

او سرش را بر روی فرمان گزاشت و گفت:

"من نمی تونم نگاه کنم. نمی تونم"

او شروع به گریه کرد. من به سرعت از ماشین پایین پریدم و در حالی که از چیزی که ممکن بود ببینم وحشت زده بودم

شروع به چرخیدن و برسی اطراؾ ان کردم، اما من هیچ چیزی ندیدم، زیر کامیون را بررسی کردم و به دنبال هر چیز

اسیب دیده ای گشتم. با یک بررسی نزدیکتر خون پاشیده شده بر روی سپر توجه من را جلب کرد. من فریاد زدم

"حالت خوبه؟"

اما هیچ کس جواب نداد. چراغ قوه را داشبور ماشین بکی برداشتم.او با نگرانی پرسید

"داری چی کار می کنی؟"

"جستجو"

"دنبال چی؟"

اونجا یکم خون پاشیده بود"

"خون!"

بکی گریه کرد

"من یکی رو کشتم"

"اروم باش، ممکنه یه گوزن بوده باشه"

"گوزن شلوار جین پاش نمی کنه!من دارم به نه.یک.یک زنگ می زنم"

"یالا، بزن.... اما جسد کجاست؟"

من استدلال کردم

"ما به اندازه ای سریع نبودیم که اونو پرت کنیم بین درختا"

"شاید اون زیر تراک باشه!"

"من اون زیر رو هم نگاه کردم. احتمالا تو باهاش برخورد کردی و اونم یه کناری پرت شده بعدم راهشو گرفته رفته، اما

من میخوام مطمئن بشم."

بکی بازوی من را گرفت و ناخنهایش را به درون گوشتم فشار داد.

"راون نرو، بیا از اینجا بریم، من دارم به نه.یک.یک زنگ می زنم"

من در حالی که به زور بازویم را از دستش خارج می کردم گفتم:

"اگه مجبوری درا رو قفل کن، اما چراؼها و موتور رو روشن بزار."

بکی با چشمانی وحشت زده و نفس نفس زنان به من خیره شد و گفت:

"راون، بهم بگو که این....چه جور ادم عادی ای ممکنه نصفه شب با لباس سیاه وسط خیابون راه بره؟ تو فکر می کنی

ممکنه اون یه.....؟"

پوست من به خاطر این حرؾ به مور مور افتاد اما با حالتی شوخی وار گفتم:

" بکی، منو نا امید نکن"

من به سمت بوته ها و نهر اب حرکت کردم و سپس به سمت دامنه و بالای تپه و قصر تؽییر جهت دادم، جیؽی کشیدم.

خون علفها را خیس کرده بود! اما انجا هیج کس نبود. من رد خون را دنبال کردم، کمی از اینکه به جسد بربخورم می

ترسیدم. بالاخره من به چیزی سخت برخورد کردم، با نگرانی نور چراغ قوه را بر روی ان تنظیم کردم ، انجا فقط یک

سطل رنگ داؼان شده وجود داشت. زمانی که من به تراک برگشتم بکی نفسش را حبس کرد:

"اون مرده؟"

"نه، احتمالا تو سطلش رو کشتی"

من سطل رنگ را جلوی او گزاشتم

"اون نصفه شبی وسط خیابون چی رو نقاشی می کرده؟ کجا می رفته؟"

"اون فقط رنگ بود"

بکی نفسی از سر اسودگی کشید. تلفنش را بالا گرفت و موتور را روشن کرد

"بیا از اینجا بریم.

من با صدای بلند فریاد کشیدم:

" اون عوضی نصفه شب در حال قدم زدن وسط خیابون چی کار می کرده؟ شاید اون داشته یه سری شعار روی دیوارا

می نوشته"

بکی زیر لب زمزمه کرد:

"اون از کجا اومد؟ با این سرعت کجا رفت؟"

تا زمانی که چراؼی در پنجره بالایی قصر روشن شد به نگاه کردن به ان در اینه بؽل ماشین ادامه دادم.

برچسب: نویسنده: ★❤masOomeh❤★ تاريخ: پنجشنبه 18 آبان 1391 ساعت: 22:06

صفحه بندی