خرید بک لینک

درباره سایت

★❤❤ICe GirLs❤❤★

همتونو دوست دارم نظر یادتون نره....

امکانات وب


-->-->-->
-->-->-->
-->-->-->
داستاÙx86 رÙx88زاÙx86Ùx87
-->-->-->
-->-->--> -->-->--> -->-->--> -->-->-->
-->-->-->
-->-->-->-->-->--> -->-->-->

بوسه های خون اشام

نوشته:

ایلن شریدر

فصل اول:

هيولاي كوچك

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

اولین بار زماني اتفاق افتاد كه من پنج سال داشتم، تازه رنگ امیزي كتابچه كودكستانم را تمام كرده بودم. شبیه طراحي

هاي پدر و مادرم از نقاشي هاي پیكاسو شده بود،به شیوه تکه چسبانی کولاژ و رنگ امیزی المر. معلم صد ساله ما

خانوم پی ویش از ما سوالاتی نظیر،رنگ مورد علاقه ، حیوان دست اموز بهترین دوست و .... می پرسید و یاداشت می

کرد.

من و هم کلاسی هایم به شکل یک دایره در کتابخانه نشسته بودیم. خانوم پی ویش بعد از تعداد زیادی سوال بالاخره

پرسید:

"برادلی، می خوای وقتی که بزرگ شدی چی کاره بشی؟"

او فریاد زد:

"یه اتیش نشان"

"و تو سیندی؟"

سیندی وارن با خجالت زیاد زمزمه کرد:

"اااه... یه پرستار"

خانوم پی ویش به سراغ بقیه رفت. جوابهای انها چیزهایی مثل، مامور پلیس، فضا نورد و بازیکن فوتبال بود. بالاخره

نوبت به من رسید. خانوم پی ویش در حالیکه با چشمان سبزش به من خیره شده بود پرسید:

"راون، تو میخوای وقتی بزرگ شدی چی کاره بشی؟"

من هیچ چیز نگفتم و او پرسید:

"یه بازیگر؟"

من به نشانه منفی سری تکان دادم.

" یه دکتر؟؟؟؟

"اه ، نه"

"یه مهماندار هواپیما؟"

"ایش....!"

او با لحنی رنجیده پرسید:

"پس چی؟"

من برای یک لحظه فکر کردم

"من می خوام یه..."

"خوب؟"

من برای ترساندن و متعجب کردن هم کلاسی هایم و خانوم پی ویش فریاد زدم:

"من می خوام یه... خون اشام بشم!"

برای یک لحظه فکر کردم خانوم پی ویش شروع به خندیدن می کند، شاید هم او واقعا این کار را کرد. بچه هایی که

کنار من نشسته بودند شروع به دور شدن از من کردند. بیشتر کودکستانم را در حال تماشای دیگران که از من دور می

شدند گذراندم.

مادرم من را بر روی تخت ابی پدرم و یا بر روی پشت بام دانشکده اش بار دار شده بود که بستگی به این داشت که کدام

یک از والدینم داستان را تعریؾ می کند. انها زوجهای مکمل هم بودند، زوجهایی که نمی توانستند تا هفتاد سال دیگر هم

از هم جدا شوند. نتیجه عشق واقعی انها تبدیل به شخصی عشق مواد ،دود علؾ)گراس( و موسیقی تدفین مرده ها شده

بود و دائما شلوار نخی راه راه می پوشید و از شلوار جین ابی کوتاه ماتنفر بود. دختری پا برهنه با موی بلند در هم

پیچیده که هیچ وقت کوتاه نشده بود، ظاهری شبیه به التون جان، برنزه و با لباسی چرمی کهنه که با پوتین هایی مدل

پسرانه به پا داشت. فکر می کردم انها خوش شانس بودند که من بیشتر از این ؼیر عادی نشده بودم. می توانستم یک

گرگ نمای هیپی با موهایی مروارید رنگ باشم ولی به طریقی من به خون اشامان علاقه مند شدم.

سارا و پائول مدیسون بعد از ورود من به این دنیا بیشتر از انچه که بودند مسئولیت پذیر شدند یا شاید هم پدر و مادرم

عینک بی خیالیشان را از چشمشان بر داشتند. انها فولکس واگن زیبای قدرتمندی را که در ان زندگی می کردند و در

حقیقت منبع در امدشان بود را فروختند. اپارتمان کوچکمان با پوسترهای نقش گل سه بعدی که در تاریکی شب می

درخشیدند و لیوانهای پرتقالی با نی های خمیده به همراه لامپهای لاوا ای که ماده های درون ان دائما جا به جا می شدند

و شما می توانستید برای همیشه به انها خیره بشوید تزئین شده بود. بهترین اوقاتم ان زمان بود. هر سه ما می خندیدیم و

با درخشش نور بر روی دندانهایمان با بر امدگی ها و درزها بازی می کردیم. وقتی که با استفاده از حساب بانکی مان

تلوزیون خریدیم تا دیر وقت بیدار می ماندیم و فیلم دراکولا، سایه های تاریک با بازی براناباس کالینز بد نام و بت من را

تماشا می کردیم. من در تاریکی نیمه شب احساس امنیت می کردم، شکم مادرم دوباره بالا امد و صداهایی مانند لامپ

لاوا از خودش می داد. داشتم اماده می شدم تا یک هم بازی جدید برای خودم داشته باشم. تنها مشکل این بود که او یک

همبازی نبود.

همه چیز وقتی که ان موجود خمیری بی دست وپا به دنیا امد تؽییر کرد. او یک پسر کودن به دنیا امد! چطور ممکن بود

او چنین چیزی باشد؟ خیلی زود ان موجود که پدر و مادرم او را بیلی صدا می زدند شروع کرد به ناله و گریه در تمام

طول شب کرد و من ناگهان تنها شدم. این دراکولا ، دراکولای درون تلوزیون بود که وقتی مادرم خواب بود هم صحبت

من شده بود. پسر کودن می خوابید و پدرم پوشک بد بوی او را در تاریکی عوض می کرد.

و اگر به نظرتان این به اندازه کافی بد نبود، انها ناگهان من را به جایی فرستادند که اپارتمان من نبود. جایی که گلهای

درخشان سه بعدی بر روی دیوارهایش نداشت اما نقاشی های خسته کننده بچه ها بر روی دیوار تکه چسبانی شده بود.

دکوراتور این اطراؾ که بود؟ انجا پر بود از یک لیست کامل از دخترهای بی حال با لباسهای زیبا و یک لیست کامل

خسته کننده از پسرها با شلوارهای شمعی تنگ و موهای کاملا شانه زده. مادر و پدر به انجا کودکستان می گفتند. مادرم

در حالی که من برای برگشتن به زندگی زیبای گذشته ام به او چسبیده بودم به من قوت قلب می داد و می گفت:

" اونها دوستای تو می شن."

او وقتی که من در کنار خانم مدیر ایستاده بودم مرا بوسید و برایم به نشانه خداحافظی دست تکان داد. من او را تماشا می

کردم که به همراه پسر کودن که در اؼوشش بود به سمت مکانی که پر بود از نور ، پوستر های تاریک ، فیلم و هیولا

ها بر می گشت.

به هر نحوی بود ان روز را طی کردم. کاؼذهای سیاه را بریدم و بر روی کاؼذهای سیاه چسباندم، در نقاشی انگشتی

لبهای باربی را سیاه کردم و برای دستیار معلم یک داستان از ارواح تعریؾ کردم در حالی که تمام بچه های خسته کننده

کلاس در اطراؾ طوری می دویدند که انگار همگی خانواده ای هستند که در روز پیک نیک برای همه خانواده های

امریکایی دور هم جمع شده اند. وقتی که بالاخره مادرم برای برگرداندن من برگشته بود از دیدن پسر کودن خیلی

خوشحال شدم.

ان شب مادرم من را در حالی پیدا کرد که لبهایم را به صفحه تلوزیون چسبانده بودم و داشتم سعی می کردم کریستوفر

لی را در فیلم وحشت دراکولا ببوسم. او گفت:

"راون! دیر وقته، اینجا چی کار می کنی؟ فردا باید بری مدرسه!"

من در حالی که بر روی زمین و کؾ چوب تمشکی که دائم میزبان من بود و من انرا می جویدم می افتادم و قلبم هم به

مانند ان بر زمین می افتاد وحشت زده گفتم:

"چی؟ اما من فکر کردم فقط برای همون یه باره"

" راون عزیزم! تو باید هر روز بری اونجا!

هر روز؟ کلمات درون سر من تکرار می شد. این یک مجازات برای تمام عمرم بود.

ان شب پسر کودن حتی نمی توانست ارزوی رقابت با صدای گریه و احساسات دراماتیک من در حالیکه در تختم تنها

بودم را داشته باشد، دعا کردم که تاریکی تمام نشود و خورشید هیچ وقت طلوع نکند.

متاسفانه روز بعد من با نور کور کننده خورشید و یک سردرد وحشت ناک بیدار شدم.

در ان اطراؾ گشتی زدم تا لا اقل یک نفر را پیدا کنم که بتوانم با او ارتباط بر قرار کنم اما نتوانستم چه در خانه چه در

مدرسه هیچ کس را پیدا کنم. در خانه لامپهای لاوا با لامپهای کوچک و پر نور سقفی تعویض شده بود، پوستر های

درخشان در تاریکی مان با پوستر های لورا اشلی پوشانده شدند و تلوزیون قدیمی سیاه و سفیدمان با یک مدل بیست و

پنج اینچ رنگی عوض شد.

در مدرسه به جای اینکه انها اوازهای کلیسا را بخوانند من کاری کردم که صدای ارواح از خوشان در بیاورند و در نیمه

های کودکستان سعی کردم تا یک خون اشام بشوم. ترور میچل ، یک مو طلایی زیبا با چشمان ابی کمرنگ، از همان

لحظه ای که جلوی من لیز خورد و من به او خیره شدم تبدیل به الاهه انتقام من شد. او از من متنفر بود چون من تنها

بچه ای بودم که از او حساب نمی برد. بچه ها و والدین و معلمها او را ؼرق بوسه می کردند چون پدرش صاحب اکثر

زمینهایی بود که انها در ان ساکن بودند. ترور مثل تیؽی برنده بود، نه به این خاطر که اوهم می خواست مثل من یک

خون اشام باشد، بلکه به این خاطر که او یک خون اشام بود. او از هر کسی به جز من تکه ای کنده بود و من کسی بودم

که جلویش را گرفته بودم.

وقتی که ما در زمین بسکتبال بودیم و زیر سبد بازی می کردیم من بازوی لاؼر و نحیفش را به شدت گاز گرفتم، طوری

که انتظار داشتم هر لحظه خون از ان به بیرون فواره بزند. صورت او کمی قرمز شد، بی حرکت منتظر ماندم . بدن

ترور از خشم شروع به لرزیدن کرد و وقتی که من با شیطنت به او لبخند زدم چشمانش از روی انتقام خواهی گشاد و

سرخ شده بودند. ان وقت بود که او جای دندانهایش را روی بازوهای منتظر من گذاشت. خانوم پی ویش مجبورش کرد

تا کنار دیوار مدرسه بنشیند و من با خوشحالی به دور حیاط مدرسه می چرخیدم و می رقصیدم و منتظر بودم تا به یک

خفاش خون اشام تبدیل شوم.

وقتی که من جست و خیز کنان از کنار ترور گریان که داشت به اسفالت سخت لگد می زد می گذشتم شنیدم که خانوم پی

ویش به یکی از معلمهای دیگر می گوید" این راون یکی از اون عجیب ؼریبهاست" من با سپاس فراوان با دست گاز

گرفته شده ام برای او یک بوسه فرستادم.

من با افتخار به زخمم بر روی تاب مدرسه سوار شدم، ایا می توانستم پرواز کنم؟ اما اول به چیزی نیاز داشتم تا به من

شتاب لازم را بدهد. صندلی تاب از حصارها هم بالا تر می رفت اما من می خواستم به بالای ابرهای پؾ کرده پرواز

کنم. وقتی که من از روی تاب مدرسه در حال حرکت پایین پریدم حرکت تاب شروع به کند شدن کرد. نقشه من این بود

که دور زمین بازی را بچرخم و از کنار ترور متعجب هم رد بشوم اما به جای ان من به زمین گل الود برخورد کردم و

دستی که گاز گرفته شده بود به شدت اسیب دید. به خاطر بدن صدمه دیده ام گریه می کردم اما بیشتر به خاطر این بود

که فهمیدم من توانایی های فوق بشری ای مثل قهرمانان درون تلوزیون ندارم .

خانوم پی ویش من را با کیسه ای یخ بر روی نشان گاز گرفتگی ام برای بقیه مدت کلاس در کنار دیوار نشاند در حالی

که ترور میچل لوس با اب دماغ اویزانش ازاد بود تا بازی کند. او با دهانش برای من صدای یک بوسه را در اورد و

گفت:"ممنونم" زبانم را برای او در اوردم و او را با نامی که دار و دسته گنگسترها در فیلم پدر خوانده هم دیگر را صدا

زده بودند صدا کردم. خانوم پی ویش فورا من را به داخل کلاس فرستاد. من در دوران بچگی ام بارها و بارها به داخل

فرستاده شدم. تقدیر من این بود که از یک گوشه به گوشه ای دیگر فرستاده شوم.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

فصل دوم:

دالس ویل

نشان رسمی رود به شهر من را باید می گزاشتند" به دالس ویل خوش امدید، بزرگتر از یک ؼار، اما به اندازه کافی

کوچک که سر در گمتان کند."

جمعیتش به نظر تقریبا هشت هزار نفر بود، اب و هوای به شدت ملال اورش در تمامی طول سال افتابی بود ، مثل این

بود که در شیرینی پزی کار بکنید و مملو از زمینهای زراعتی بزرگ، این دالس ویل بود.قطار ساعت هشت و ده دقیقه

هر روز در زمانی اشتباه از سمت راست شهر وارد می شد و از میان کشتزارها زمینهای گلؾ، تراکتورها و گاری های

می گذشت. من که فکر می کنم شهر عقب مانده بود. چطور ممکن است که در سر زمینی ذرت رشد کند و گندم در ان

به شدت از بیابانهای ماسه ای هم کمتر باشد؟

دادگاهی با یک صد سال عمر درست در میدان مرکز شهر قرار داشت، من به اندازه کافی دردسر درست نکرده بودم تا

پایم به انجا باز شود. بوتیک، اژانس مسافرتی، فروشگاه کامپیوتر، گل فروشی و یک سینما تئاتر درجه دو همه با

خوشحالی دور میدان مرکز شهر قرار داشتند.

ارزو می کردم که ای کاش می توانستم خانه مان را روی چرخهای فلزی بر روی خط اهن قرار دهم و از شهر بیرون

ببرم. اما ما درست در جایی که متعلق به ما بود زندگی می کردیم. تنها مکان هیجان انگیز در اینجا قصری متروکه در

بالای تپه بنسون هیل بود که یک بارونس تبعیدی در گذشته انجا زندگی کرده بود و در تنهایی مرده بود.

در دالس ویل من تنها یک دوست داشتم، یک دختر کشاورز، بکی میلر، کسی که بیشتر از من بد نام بود. وقتی که من

در سال سوم بودم رسما او را ملاقات کردم. روی پله های مدرسه منتظر نشسته بودم تا مادرم به دنبال من بیاید. )طبق

معمول دیر کرده بود( حالا او داشت سعی می کرد تا یک کارمند شرکت باشد. من متوجه صدای گریه های نوزاد مانند

دختر شیطانی که در پایین پله ها کز کرده بود شدم. به نظر می رسید که او هیچ دوستی نداشت و در شرقی ترین نقطه

از این مسیر زندگی می کرد. او یکی از چند دختر کشاورزی بود که در کلاس من بود و دو ردیؾ پشت سر من می

نشست.

من در حالی که برای او احساس تاسؾ می کردم پرسیدم:

_چی شده؟

او در حالی که با دستانش صورت خیس و محزونش را می پوشاند گفت:

_مادرم منو یادش رفته

من محکم گفتم

_نه اون یادش نرفته

او همچنان گریه می کرد.

_اون هیچ وقت این همه دیر نمی کرد

_این طور فکر می کنی؟

_مطمئنم، یا شاید هم اون یه تماس دیگه از اون فروشنده های فضولی که همیشه می پرسن مادرت خونست داشته.

_واقعا؟

_همیشه اتفاق میوفته. یا شایدم اون برای خوراکی مجانی توقؾ کرده، ساعت هفت یه صؾ طولانی اونجا تشکیل میشه.

_اون این کارو می کنه؟

_چرا که نه، تو باید ؼذا بخوری مگه نه؟

_پس اصلا نترس، اون همونجاست.

و مطمئنا بود، مادرش که دنبالش امد زنی در لباس گله داری ابی رنگ به همراه یک رمه از گوسفندان و یک سگ گله

بود. بتی به طرؾ من دوید و گفت:

_مادرم میگه اگه برای والدینت مشکلی نیست می تونی شنبه بیای خونمون.

هیچ کس قبلا هیچ وقت من را به خانه شان دعوت نکرده بود. من مثل بکی خجالتی نبودم من فقط بد نام بودم. من همیشه

برای مدرسه دیر می کردم چون بیش از حد می خوابیدم، در سر کلاس عینک افتابی می زدم و همیشه نظر می دادم.

همه چیزهای ناهمگون با دالس ویل.

خانه بکی یک حیاط پشتی به بزرگی ترانسیلوانیا داشت.... یک مکان عالی برای اینکه از هیولا مخفی شو را بازی کنی

و تا جایی که شکمت جا دارد از سیبهای تازه رسیده بخوری. من تنها بچه کلاسمان بودم که بکی را نمی زد، مواظبش

بود، یا اینکه اسمش را صدا می زد و من به هر کسی که سعی می کرد تا او را اذیت کند یک لگد جانانه می زدم. او

سایه من از نسلی دیگر بود. من بهترین دوست او و بادی گاردش بودم و هنوز هم هستم. وقتی که با بکی بازی نمی کنم،

وقتم را صرؾ استفاده از ماتیک سیاه ، برق ناخن سیاه ، تمیز کردن چکمه های جنگی کهنه ام، و ؼرق در داستانهای

انی رایس شدن می کردم.

یازده سال داشتم که با خوانواده ام برای تعطیلات به نیواورلئان رفتیم. پدر و مادرم می خواستند تا در کازینوی

فلامینگوی رودخانه ورق بازی کنند. پسر کودن می خواست به اکواریوم برود. اما من می دانستم که کجا می خواهم

بروم. من می خواستم محل تولد انی رایس را ببینم. خانه های تاریخی ای که او باز سازی کرده بود و قصرش که حالا

انرا خانه صدا می زد.

با شیفتگی بیرون دروازه اهنین ایستاده بودم. یک کاخ خیلی بزرگ بود، مادرم)همراه دعوت نشده ام(کنارم ایستاده بود.

حتی با اینکه احتمالا انجا هیچ کلاؼی نبود می توانستم حس کنم که کلاؼهای سیاه بر بالای سرم پرواز می کنند. شرم اور

بود که شب به انجا نرسیده بودم، شبها انجا خیلی خیلی زیبا تر بود. می خواستم به سمت در بپرم و فریاد بزنم:

_با من دوست شو، ما می تونیم با هم دیگه قبرستونها رو بگردیم.

برای اولین بار در زندگی ام بود که احساس کردم که به جایی تعلق دارم. من در شهری بودم که انها به جای اینکه

تابوتها را عمیقا در زمین دفن کنند انها را بر روی یکدیگر می گزاشتند تا شما بتوانید انها را ببینید. انجا دو دانشجو با

موهای سیخ بور حضور داشتند. به جز خیابان بورتون مردم شیک پوش در همه جا حضور داشتند. به نظر می رسید

اینجا جمعیت توریستها بیشتر از جمعیت دالس ویل است.

ناگهان یک لیموزین کنار کشید و توقؾ کرد، سیاه ترین لیموزینی بود که تا به حال دیده بودم. راننده که یک کلاه

رانندگی سیاه هم بر سر داشت در را باز کرد. بی حرکت ایستادم و به اتفاقات عجیبی که در حال رخ دادن بود نگاه

کردم. درست جلوی چشمان من، اسطوره تمام زندگی ام،انی رایس قرار داشت.

او مثل یک ستاره تلوزیونی می درخشید، یک فرشته باستانی، یک مخلوق بهشتی. موهای بلند سیاهش بر روی شانه

هایش رها شده بود و می درخشید . او یک پیشانی بند طلایی به همراه یک لباس بلند و تیره اساطیری خون اشامی

پوشیده بود. من لال شده بودم. فکر کنم احتمالا شوک زده شده بودم. خوشبختانه مادرم لال نشده بود:

_میشه لطؾ کنین و به دخترم افتخار یه عکس رو بدین؟

ملکه ماجراجوی شب با شیرینی پاسخ داد.

_حتما"

من به طرؾ او رفتم در حالی که پاهایم طوری می لرزیدند که انگار مومی هستند که در زیر افتاب قرار دارند. بعد از

اینکه مادرم بالاخره دوربین یک بار مصرؾ زرد رنگ را از درون کیفش پیدا کرد، ستاره قدیمی و من در کنار هم

ایستادیم و لبخند زدیم. دست او دور شانه های من حلقه شده بود.

انی ریس قبول کرده بود تا با من عکس بگیرد!

در تمام زندگی ام هیچ وقت دوباره مانند ان لحظه لبخند نزدم. احتمالا او لبخندی را زده بود که ملیونها بار قبل از ان زده

بود. در دقیقه ای که او هیچ گاه به یاد نمی اورد، دقیقه ای که من هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.چرا به او نگفتم که

چقدر عاشق کتابهایش هستم؟ چرا به او نگفتم که او برای من چه مفهومی دارد؟ اینکه من فکر می کردم او کارها را

طوری درست می کند که هیچ کس قبل از او نتوانسته.

در تمام مدت باقی مانده ان روز هیجان زده بودم و ان صحنه را برای پسر کودن و پدرم که بر روی تخت صورتی شان

صبحانه می خوردند تعریؾ می کردم. این اولین روز ما در نیو اورلئان بود. چه کسی به یک اکواریوم احمقانه.یک

جمعیت فرانسوی، گروه بلوز و گردنبند جشن ماردی گارا اهمیت می داد وقتی که من فرشته خون اشام را دیده بودم و

تمام توجه من به سمت او بود؟

تمام روز را منتظر بودم تا فیلم ظاهر شود اما زمانی فهمیدم که عکس من و انی ریس بیرون نخواهد امد با ناراحتی به

همراه مادرم به هتل برگشتم. در حقیقت من و او در عکس های جدا گانه ای ظاهر شده بودیم. ممکن بود به این خاطر

باشد که دو عاشق خون اشام نمی توانستند با هم روی فیلم ظاهر شوند؟ یا شاید هم برای این بود که یاد اوری کند او یک

نویسنده درخشان با کتابهای پر فروش بود و من فقط یک بچه جیػغ جیغؽو که رویای کودکی اش سیاه شده بود. یا شاید هم

مادرم یک عکاس مزخرفؾ بود.

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

برچسب: نویسنده: ★❤masOomeh❤★ تاريخ: سه شنبه 16 آبان 1391 ساعت: 20:26

صفحه بندی